چکیده:
 

نابرابری در حوزه های مختلف یکی از بزرگ ترین و حادترین مشکلاتی است که امروزه جهان با آن دست به گریبان است. نویسنده این مقاله ضمن برشمردن انواع نابرابری ها، به دلایل به وجودآورنده و مختصات آنها پرداخته و سپس به راه حل های خود برای از بین بردن یا کاهش این نابرابری ها اشاره می کند. سنجش نابرابری در میزان درآمدها، چه در بین طبقات مختلف یک جامعه و چه در بین کشورهای گوناگون، یکی از شایع ترین ابزارها برای سنجش میزان نابرابری است. از آنجا که دلایل مختلف اقتصادی، سیاسی و اجتماعی می توانند بر میزان درآمد افراد و گروه های اجتماعی تاثیر بگذارند، این شاخص یکی از جامع ترین شاخص ها، در شناسایی ابعاد مختلف نابرابری در سطح ملی و بین المللی به شمار می رود.
دست کم سه نوع کاملاً متفاوت از نابرابری وجود دارد که همگی برای زندگی انسان و جوامع انسانی ویرانگر هستند.
اولین نابرابری، «نابرابری بهداشت و مرگ و میر است» که باید آن را نابرابری حیاتی نامید. در این مورد، شواهد اندکی وجود دارد که سلامتی و طول عمر، با یک نظم و ترتیب اجتماعی واضح و قابل تشخیص، توزیع شده باشند.
کودکان در کشورهای فقیر و طبقات فقیر، به نسبت کودکان در کشورها و طبقات ثروتمند، معمولاً قبل از رسیدن به یک سالگی و بین یک تا پنج سالگی می میرند. در بریتانیا به نسبت افراد طبقه بالا، در طبقات پایین، افراد بیشتری از رسیدن به سن بازنشستگی می میرند. نابرابری حیاتی که می توان آن را نسبتاً به سادگی از طریق امید به زندگی و نرخ بقا اندازه گیری کرد، هر ساله جان میلیون ها نفر را در سطح جهان می گیرد.
دومین نابرابری، «نابرابری وجودی است» که فرد را به عنوان یک شخص در بر می گیرد. این نوع نابرابری، آزادی عمل گروه های اجتماعی خاصی از افراد، مثلا آزادی عمل زنان و سایر گروه های به حاشیه رانده شده در فضاها و عرصه های عمومی را محدود می کند. این نوع نابرابری به معنای سلب شناسایی و احترام(برابر) و عامل تحقیرهایی شدید است؛ مثل گروه های بومی در آمریکا، مهاجران فقیر، کسانی که جزو طبقات پایین هستند و سیاهان یا گروه های نژادی که انگ خاصی به آنها زده شده است. شایان ذکر است که نابرابری وجودی، تنها به شکل تبعیض فاحش خود را نشان نمی دهد، بلکه به شکلی مؤثر، از طریق سلسله مراتب های منزلتی ظریف نیز عمل می کند.
سومین نوع نابرابری، «نابرابری مادی یا منابع» است که به معنای این است که منابعی که بازیگران انسانی از آنها برخوردارند، بسیار متفاوت است. این نوع نابرابری، دو جنبه دارد: اولین جبنه، دسترسی به تحصیلات، امکانات شغلی، روابط اجتماعی و آنچه که «سرمایه اجتماعی» نامیده می شود (در مباحث مجادله آمیز معمولاً با اصطلاح «نابرابری فرصت ها» از آن یاد می شود) است. دومین جنبه، نابرابری در پاداش ها است. (که معمولاً با عنوان «نابرابری درآمدها» از آن یاد می شود). جنبه دوم، بیشتر برای سنجش میزان نابرابری مورد استفاده قرار می گیرد که همان توزیع درآمدها و گاهی اوقات ثروت ها است.


تولید نابرابری
 

نابرابری می توانداز چهار طریق اصلی تولید شود:
محرومیت: یعنی وجود یک مانع، دسترسی به زندگی مطلوب را برای طبقات خاصی از افراد ناممکن یا حداقل دشوار می سازد.
نهادهای سلسله مراتب: یعنی جوامع و سازمان ها شکل نردبان هایی را به خود می گیرند که برخی از افراد به پله های بالایی آن صعود می کنند و برخی دیگر در پله های پایینی آن باقی می مانند.
بهره برداری: یعنی ثروت های ثروتمندان، از زحمت کشیدن و انقیاد فقرا و محرومین ناشی می شود.
فاصله: برخی از افراد جلوتر از دیگران حرکت می کنند، یا برخی دیگر عقب می مانند.
اهمیت تاریخی این مکانیسم ها در ترکیب بندی دنیای مدرن، به شدت محل اختلاف است. می توان گفت که بهره برداری اگر چه نفرت انگیزترین مولد نابرابری و با این حال یکی از مشخصه های حائز اهمیت دنیای امروز است، اما نیروی بزرگی به شمار نمی رود.
سازمان ها و جوامعی که سلسله مراتب های دقیق اجتماعی بر آنها حاکم است، نقش بزرگی ایفا می کنند: این سازمان ها از طریق تخصیص نابرابر شناسایی و احترام، نابرابری را خلق می کنند و محدودیت هایی بر آزادی عمل تحمیل می کنند و بر احترام به نفس و اعتماد به نفس تأثیر می گذارند. نابرابری های وجودی این سلسله مراتب های اجتماعی، به نوبه خود پیامدهای روان تنی جدی دارند.
در طول قرن بیستم، در اکثر کشورهای غربی، نوعی برابری درآمدهای قابل توجه وجود داشت؛ اما تفاوت ها در امید به زندگی در طبقات اجتماعی مختلف، به خصوص در میان مردان تشدید شد. در سال های 1910 تا 1912، یک کارگر یدی غیرماهر در انگلیس یا ولز، به نسبت یک شاغل حرفه ای، شصت و یک درصد بیشتر در معرض این خطر قرار داشت که بین بیست تا چهل و چهار سالگی بمیرد. در سال های 1991تا 1993، این خطر بالای مرگ در اوایل دوران میان سالی، افزون بر صدو هشتاد و شش درصد افزایش یافته بود.
احتمالاً قوی ترین مدرک برای اثرات مرگبار سلسله مراتب های منزلتی، مطالعه ای است که مایکل ماموت از هجده هزار کارمند اداری بالاتر از بیست و پنج ساله انجام داده است. بر اساس این مطالعه، ریسک مرگ زودهنگام در سلسله مراتب شغلی اداری، بسیار زیاد بوده است. وقتی سن، فشار خون، سطح کلسترول و چند عامل مشابه تحت کنترل قرار گرفتند، مشاهده شد، کسانی که در ته سلسله مراتب اداری قرار داشتند، به نسبت کسانی که در بالای آن قرار داشتند، پنجاه درصد بیشتر در اثر امراض ریوی مربوط به عروق کرونر قلب جان باخته اند.
در طول قرن گذشته، موانع محرومیت عموماً کمتر شده اند. نژادپرستی به شکلی گسترده، بی اعتبار و رد شده و پدیده مهاجرت های جمعی که مشخصه قرن نوزدهم بوده، در قرن بیستم نیز رواج یافته است. علاوه بر این، کسب دوباره حق حاکمیت ملی توسط کشورهایی که قبلاً مستعمره بودند، در دوران پس از سال 1945، برخی از موانع را رفع کرد و (به خصوص برای چین و هند) امکاناتی برای توسعه در اختیار آنها قرار داد. در سال های 1913 تا 1950، عملا هیچ رشد اقتصادی در چین و هند وجود نداشت، در سال های 1950 تا 1973، رشد اقتصادی سالانه در چین به چهار و نه دهم درصد و در هند به سه ونیم درصد رسید.
اگرچه کمتر از گذشته، محرومیت همچنان یکی از مشخصه های بزرگ جهان معاصر است، اما روندهای محرومیت دیگر ی نیز در جریان است؛ مثلاً سیاست های حمایتی نظیر تولید پنبه آمریکا که به برخی از کشورهای فقیرتر صحرای آفریقا ضربه سختی وارد می آورد.

پارادوکس فاصله
 

آخرین مکانیسم نابرابری یعنی فاصله، از همه قوی تر است؛ کنترل این مکانیسم، از نظر اخلاقی و سیاسی از همه دشوارتر است. بخشی از دلایل این امر به خاطر این است که این مکانیسم یکی از پارادوکس های این دوران را آشکار می سازد: در سفر و فن آوری، فاصله ها تا حد بسیار زیادی کاهش یافته اند؛ با این حال، در درآمدها و شاخص های اجتماعی، فاصله ها هم در سطح جهانی و هم داخلی، اگر نگوییم در همه، در بسیاری از کشورها در حال افزایش است.
در نیمه نخست دهه 1970، فاصله امید به زندگی به هنگام تولد، بین کشورهای صحرای آفریقا و کشورهای برخوردار از درآمدهای بالا، بیست و پنج ونیم سال بود. در اوایل دهه2000، این به رقم سی سال رسید. در انگلستان، فاصله امید به زندگی اغنیا و فقرا از دهه 1970به بعد، سالانه حدود شش هفته افزایش یافته است.
در داخل کلان شهر گلاسکو در غرب اسکاتلند، فاصله بین افراد مذکر در نواحی کالتون و لنزی، بیست و هشت سال است که از فاصله بین انگلیس و آفریقا در دهه 1970 بیشتر است. در حال حاضر، امید به زندگی در روسیه و برخی از کشورهای سابق شوروی در آسیای مرکزی و قفقاز نیز در حال تنزل است. سرانه تولید ناخالص ملی در کشورهای صحرای آفریقا که از لحاظ قدرت خرید داخلی اندازه گیری شده است، در سال 1973 این رقم حدود هشت درصد ایالات متحده بود. در سال 2005 این رقم به پنج درصد تنزل یافت. در داخل ایالات متحده، جمعیت یک درصدی ثروتمندترین ها، سهمی هشت درصدی از کل درآمدهای خانگی را در سال 1980 به خود اختصاص داده بودند. این رقم تا سال 2000، تا هفده درصد افزایش یافت.
جنبه دیگری که از منظر آن می توان فاصله جدید بین درآمدها را ملاحظه کرد، توزیع فعلی ثروت در سطح جهان است. در مارس 2008، مجله «فوربز» اسامی هزار و صد و بیست و پنج نفر از میلیونرهای جهان را فهرست کرد که روی هم رفته مالک چهار و چهار دهم تریلیون دلار بودند (معادل تقریباً کل درآمدهای ملی صدو بیست و هشت میلیون ژاپنی). در سال 2009، تعداد این میلیونرها به هفتصد و نود و سه نفر کاهش یافت که آنها تنها مالک دو و چهار دهم تریلیون دلار بودند(معادل مجموع درآمدهای ملی فرانسه).
فواصل درآمدها در سطح جهان به این دلیل به شدت افزایش یافته است که برخی از کشورها از گردونه توسعه عقب مانده اند. روسیه و سایر کشورهای عضو اتحاد جماهیر شوروی سابق، قربانیان یک برنامه احیای بی ترحم سرمایه داری هستند که موجب بی کاری های گسترده، ناامنی اقتصادی، محرومیت و تحقیر وجودی شده است. دانشمند برجسته انگلیسی مایکل مارموت برآورد کرده است که مجموع قربانیان احیای سرمایه داری در روسیه در دهه 1990 به حدود چهار میلیون نفر برسد.
به علاوه کشورهای آفریقایی نیز در این فاصله مشارکت دارند. از جمله دلایل پیچیده این امر می توان به میراث های بازمانده از استعمار کهنه و استعمار نو و دوره های پیوسته نابرابری بین این قاره و بقیه کشورها اشاره کرد.
در فاصله بین درآمدها در داخل کشور ها نیز افزایش های زیادی صورت گرفته است که عمدتاً ناشی از افزایش درآمدها در رأس است، هر چند که در ایالات متحده، میزان درآمدهای جمعیت بیست درصدی فقیرترین ها نیز از اواخر دهه 1990 شیب نزولی آرامی داشته است. این واقعیت که شکاف درآمدها ناشی از درآمدهای کسانی است که در رأس قرار دارند و درآمدهای آنها بیشتر می شود نه کمتر، به این معنی است که رقابت در کشورهای دارای درآمدهای پایین، رقابتی شدید است.

چرا فاصله اقتصادی بیشتر می شود؟
 

به نظر می آید که این امر دو دلیل داشته باشد. دلیل اول، توسعه بازارهایی است که قادر به پرداخت قرض نیستند ولی هم منبع درآمد هستند و هم رقابت را برای مستعدان افزایش داده است. سه جنبه این امر- برداشتن کنترل ها از روی تحرکات سرمایه در دهه 1980، توسعه سرمایه چند ملیتی و ظهور بازار اجرایی و حرفه ای جهانی- نتیجه رشد سریع نخبگان کسب و کارهای کوچک است. پدیده مشابهی در حوزه های ورزش و سرگرمی نیز رخ داده است.
دومین روند، افزایش استقلال سرمایه داری مالی از آنچه که هنوز «اقتصاد واقعی» نامیده می شود، است. این امر پدیده ای خاص است که در «وال استریت» و «سیتس» و «آف لندن» و مقلدان سپهر انگلیسی زبان آنها به بیان رسا اعلام می شود. از اواخر دهه 1990 به این سو، این وضعیت، فاینانس سرمایه داری را به شکل کازینویی غول آسا درآورده است که در آن، تجارت در قالب ارزها، «تضمین ها» و «اقتباسی ها» انجام می شود.
حجم پول ملی دخیل در این زمینه، به شکلی نجومی درآمده است. در اوایل مارس 2009، بانک توسعه آسیا برآورد کرد که تا آن تاریخ، ارزش دارایی های مالی در جهان در طول بحران جاری به میزان پنجاه هزار میلیارد دلار تنزل یافته است که معادل با کل ارزش تولید جهانی در سال 2007 است.

با نابرابری چه باید کرد؟
 

حتی کسانی که می پذیرند، نابرابری یک واقعیت است و در حال افزایش است، ممکن است این طور پاسخ دهند که: «خب چه؟ چرا این امر مهم است؟» به این دلیل مهم است که نابرابری به معنای زیر پا گذاشتن حقوق بشر است. احتمالاً تعداد اندکی هستند که بگویند، جامعه ای که ساکنان آن جزو محروم ترین محلات هستند و میانگین امید به زندگی آنها بیست و هشت سال کمتر از کسانی است که در محلات مرفه تر زندگی می کنند، جامعه ای آراسته است. آیا این اثبات حقانیت سرمایه داری است که امید به زندگی افراد مذکور در روسیه سرمایه داری هم اکنون هفده سال کمتر از کوبا شده است؟
سلسله مراتب منزلت اجتماعی، به معنای واقعی کلمه مرگبار هستند. ایالات متحده- ثروتمندترین کشور روی زمین و نابرابرترین کشور در میان کشورهای ثروتمند جهان- دارای سومین نرخ فقر نسبی در میان سی کشور عضو سازمان توسعه و همکاری های اقتصادی است. تنها مکزیک و ترکیه جلوتر از این کشور قرار دارند. جمعیت ده درصدی فقیرترین ها، دارای درآمدی به مراتب پایین تر از میانگین کشورهای عضو این سازمان هستند، یعنی مثلاً از ده درصد فقیرترین بخش جمعیت یونان کمتر است.
تبدیل فاینانس سرمایه داری به یک کازینوی جهانی غول آسا بوده که بحران اقتصادی جاری را به وجودآورده است و صدها هزار نفر را بی کار کرده و هم اکنون خواستار میلیاردها پوند از مالیات دهندگان شده است. در جهان جنوب، بحران جهانی، فقر، گرسنگی و مرگ و میر بیشتری را به همراه داشته است.
فاصله اجتماعی فزاینده، انسجام اجتماعی را کاهش می دهد. این امر نیز به نوبه خود به معنای بروز مشکلات جمعی بیشتری همچون جرم و خشونت و منابع کمتر برای حل مشکلاتی چون گرم شدن کره زمین است. از این لحاظ، یک تجربه قدرت کامل نابرابری ها را می توان در خشونت و هراس موجود در بیشتر شهرهای جنوب آفریقا و آمریکای لاتین یافت. برعکس در اروپای غربی- آن بخش از قاره اروپا که شامل شرق بریتانیا، غرب لهستان و شمال آلپ است- کماکان کمترین میزان برابری وجود دارد.

چه باید کرد؟
 

در نگاهی کلی، هنوز این تقسیم بندی های بین کشور- ملت هاست که نابرابری درآمدها را موجب می شود: برخی کشورها ثروتمند هستند و برخی فقیر. اما نابرابری جهانی که در حال رشد است، تا میزان زیادی در حال تبدیل شدن به نابرابری بر اساس مرزبندی های طبقاتی و نژادی درون کشوری است که مرزبندی های بین کشوری را پشت سر می گذارد. با این حال «جهانی سازی» بهانه متقاعد کننده ای برای پذیرش نابرابری محسوب نمی شود. حرکت به سوی برابری جهانی مستلزم این است که نیروهای محروم در درون کشورهایی که در آنها نابرابری وجود دارد، تقویت شوند این کار شامل دو مجموعه از روندهاست:
اول، ایجاد یک انسجام اجتماعی است؛ مثلاً با کشاندن گروه های به حاشیه رانده شده به درون عرصه عمومی و بازارهای کار در بسیاری از بخش های جهان. این امر قبلاً در تغییر وضعیت استعماری برخی از جمهوری های آمریکایی، آمریکای لاتین به ویژه بولیوی و اکوآدور نقش داشته است، اگرچه به طور کلی مسئله چگونگی کشاندن «کشورهای جهان اول» به پذیرش حکومت واحد سیاسی قرن بیست و یکم، در دستور جلسه سراسر کشورهای آمریکا از شیلی گرفته تا کانادا باقی می ماند. اتحادیه اروپا نیز با تبدیل کردن یک اروپای شرقی محروم به یک منطقه مرفه، در این امر مشارکت هایی داشته است.
دومین ابزار قدرتمند برای مقابله با نابرابری، با توزیع و لحاظ کردن کمک های جبرانی اجتماعی است. دانمارک و سوئد از کمترین میزان نابرابری در درآمدها در سطح جهان برخوردارند. سیستم دولت رفاه دانمارک، بیست وهشت درصد از تولید ناخالص ملی را صرف هزینه های اجتماعی می کند. این رقم در انگلیس بیست درصد است. هر دوی این کشورهای اسکاندیناوی به شدت به بازار جهانی وابسته هستند: صادرات کالاها سی و پنج درصد درآمد خالص ملی دانمارک و چهل درصد سوئد را تشکیل می دهد، در مقایسه با بریتانیا که این رقم هفده درصد است.
(
Goran Therborn، نویسنده و پژوهشگر مسائل اقتصادی و اجتماعی.)**
منبع: سیاحت غرب- ش78

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 2 خرداد 1391    | توسط: یوسف دیندار    |    |
نظرات()